او یک روزی شهید شده است
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

 
 
  همیشه گفته‌ام، او یک روزی، یک جایی «شهید» شده است والا این همه زیبایی در وجود کمتر کسی می‌توان یافت. حداقل 20 سال است که من او می‌شناسم و او نه تنها از زیبایی رفتارش در گذر زمان کاسته نشده است که هر روز هم زیبابین تر، زیبا‌گوتر و زیباروتر شده است. شما که غریبه نیستید، هر وقت دلم برای شهدا تنگ می‌شود به قامت او نگاه می‌کنم. مردی که از اکثر عملیاتها، تیری و ترکشی، زخمی و دردی به یادگار دارد. ترکشی که گاهی تیر می‌کشد و دردی که «امان‌کش» می‌شود اما او جز به رضا، آخ هم نمی‌گوید، او از میان «درمان و درد وصل و هجران» دقیقا پسندد آنچه را جانان پسندد». نگوییم، مگر می‌شود؟ مگر چنین آدم‌هایی هم در چنین هنگامه‌ای وجود دارند؟ بله هستند و نوری اگر هست از وجود ستاره‌سان آنهاست و الا از سیاره‌ها که نوری بر نمی‌خیزد، او در زمان جنگ، بی‌ادعا، سنگر جهاد را بر سنگر علم ترجیح داد، تا فضا برای تحصیل دیگران امن باشد. در جبهه هم سرداری و سربازی برایش فرقی نمی‌کرد. او به «ادای تکلیف» می‌اندیشید و هرگز در پی «ادا در آوردن» نبود. معمولا آخرین نفری بود که غذا می‌گرفت و سایر امکانات تا اگر از دیگران چیزی افزون ماند به او برسد. حتی برای بستن زخم‌هایش هم هنگامی باندی و چسبی می‌گرفت که کسی منتظر دریافت آن نباشد. او پس از جنگ با یادگاران آن روزگار سرخ روزگار را سبز می‌گذراند، مقررات شهروندی را، بهترین عامل است و با عملکرد خویش، امر به معروف را نیکوترین آمر، مردم را به شدت دوست دارد و در خانه نیز آنقدر اخلاقش نیکوست که گاه خانواده در حسرت یک اخم و‌تخم او می‌مانند. هنوز زنش نمی‌داند او چه غذایی را بهتر دوست دارد، چون هر غذایی بوده است او با روی خوش و سپاس فراوان میل کرده است. او همبازی صادق دخترکانش است و خانه‌اش چنان پر مهر است که سال آنجا، هر دوازده ماه، مهر نام دارد. او همه تلاشش را می‌کند تا از قوانین تخلف نکند. تا کاری که می‌کند، زحمت‌آفرین برای دیگران نشود. او دستانش، زمخت است. کار می‌کند. او مردم را آنقدر دوست دارد که نمی‌تواند با کسی قهر باشد. او... 
بگذریم، او آنقدر نور دارد که هر کس او را ببیند، می‌فهمد، او روزی، جایی، شهید شده است...


قدرت‌طلب بسیجی نیست
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ٩:۳۴ ‎ق.ظ روز شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 


«قصه تلخی» است، تلخ، تلخ است، «شمشادقدان» به گمان باطل رخت «کوتوله‌ها» پوشاندن و به تقاص «کوته قامتانً» تلاشگر برای فتح نقاط «قدرت‌خیز»، «تبر» شدن و بر قامت شمشادها کوبیدن. حال آنکه سروها و شمشادها «از هرآنچه رنگ تعلق پذیرد آزادند». «بسیجی» را می‌گویم هم او که زمان جنگ «شیر جبهه و مظلوم شهر»ش می‌خواندیم و دیرگاهی، کسانی، «دیگران» را در قامت خشونت دیدند و به اشتباه، «بسیجی» را «خشونت‌خواه» خواندند و امروز، باز کسانی، بسیجی را «قدرت‌طلب» و «متکاثر» و... می‌خوانند. حال آنکه بسیجی هرگز چنین نیست که اگر اینگونه کسی بود، بسیجی نیست. دروغی است آمیخته به ریا، شهوت‌خواهی است با چشمانی کور واندیشه‌ای ناسالم که باید چون لکه‌ای آلوده از دامن پاک بسیج پاک شود. یادش بخیر، مرجع اعلای شیعیان، حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی، که وقتی گفتند، طلبه‌ای دزدی کرده است، گفت، کجاست؟ و وقتی او را به حضور آوردند، عمامه از سر آن طلبه‌نما برداشت و فرمود: این را هم از ما دزدیده بود، یعنی به رغم خیال آنها که می‌خواستند، آن وصله ناجور را به دامن روحانیت بچسبانند، چنان درسی داد که همه، همیشه بدانند، آنکه در لباس مقدس خیانت می‌کند، نه از جماعت «جامه‌داران»، که دزدی است به آن «جامه» درآمده، که نباید، از او دفاع کرد، بلکه به صراحت در طرد او از آن ساحت باید کوشید. پس آنکه در لباس بسیج بر خلق خدا، خشونت می‌ورزد، بی‌آنکه براساس قانون در پی اجرای قانون باشد، وآنکه به بسیج به چشم یک «فرصت» برای تکاثر زر و زور می‌نگرد، آلوده دامنی است که اگر بیرونش نرانند، چون ویروس بر سلامت خواهد تاخت و دامن پاک را مشوه خواهد کرد. این یک واقعیت است که در آن هیچ تردیدی نیست. بسیجی، مهربان‌ترین مردم است در میان جماعت. او نه «اسطوره‌ای» فرادست که «اسوه‌ای» در دسترس است در کنار من و تو... در کار، آنکه بیش از همه تلاش می‌کند و زبان به طعنه تیز نمی‌کند و نه تنها بیش از حق خود نمی‌خواهد که از حق خود هم ایثار می‌کند، بسیجی است. هم او که هرگز برای کار، ساعت مشخصی قائل نیست. بسیجی همان کسی است که برای اعتلای کلمه الله و اسلام و ایران، در ورزش، از جان مایه می‌گذارد. همان دانش آموزی است که برای گشودن درهای «فردا» همین «امروز»، با همه وجود و با تحمل کمبودها، درس می‌خواند. او اگرچه در زمان جنگ لباس خاکی می‌پوشید تا خدا را بیش از همیشه به یاد بیاورد، اما امروز در هر لباس و هر جایگاهی می‌شود، منظم‌ترین، خوش‌رفتارترین و صادق‌ترین‌ها را بسیجی نامید بی آنکه از آنها کارت شناسایی بخواهیم، بسیجی تجسم زندگی اسلامی است، که باید مظهر شئون خداوندی باشد. مهربان خداوندی که از هزار و یک نامش، اکثریت قریب به اتفاق نامهایش شرح بسیط مهربانی است.
بسیجی، یک شهید بالقوه است و زندگی اش باید آنقدر زیبا باشد که بتواند در آرزوی مرگی زیبا، صادق باشد و شهادت نصیبش شود. بسیجی ها، بی‌ادعا مردمانی هستند که دعایشان اصلاح امور، رفع گرفتاری‌ها و بهترین زندگی برای مردم است و برای اجابت این دعا نیز خود باهمه وجود تلاش می‌کنند.
بسیجی، قانونمند است و به حق، با ایمان رضا می‌دهد و خواهان عدالت است ولو برعلیه منافع او باشد.
بسیجی، عاشق است، عاشق و هرآنکه جز این باشد، بسیجی نیست. پس نگویید فلان کس چه کرد و آن دیگری چه می‌کند. برای ما در فرهنگ‌نامه معرفت، جلوی کلمه بسیجی، چنین تعاریفی گذاشته‌اند، پس هرکس با این تعاریف نمی‌خواند، هرکه باشد و در هرجا، هرچه باشد، بسیجی نیست. 


بهاران در پاییز
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
 

 

بهاران در پاییز 

احساس مسئولیت  
خوش آمدی آقای احمدی‌نژاد، مجلس بی‌ریاست و مردان بی‌ریا هم می‌طلبد،... شهدا آمدند تا به یادمان بیاورند بار سنگین امانت را. در شانه‌هایت احساس سنگینی نمی‌کنی آقای رئیس‌جمهور؟ سنگینی مسئولیت؟
از دیگران کاری برنمی‌آید از شهدا و خدای شهدا کمک بخواه...



نام‌آورترین  گمنام نیست، شما کدام نام را نام‌آورتر از شهید می‌شناسید: او شهید است صاحب عاشقانه‌ترین نام. اینک گم شده است، مائیم، در کوچه‌های غفلت و حسرت. نام ما هر چه می‌خواهد پیدا باشد، ما «گمیاد» هستیم و آنها جاودانیا و هر چند، گمنام خوانده شوند...


قبض و بسط روح  



اگر دیر آمدم، مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم...
اما امروز آمده‌ام تا بگویم اگر چه خسته، اگر چه زخمی اما در صراط مستقیم شما شهیدان، ثابت قدم ایستاده‌ام.



خط روشن  


ای شهیدان عاشق، در جوار سلام حق، پیوسته در سجود باشید، که در امتداد مسیر شما، نهال‌هایی در حال درخت شدن است. کور شود آنکه بپندارد راه و رسم شهدا، کور شدنی است حال آنکه این خط سرخ، این خط روشن، با این کهکشانها همواره نسل عشق را از میان مردمان بر می‌گزیند.



دست دوست  
آن روز، آقا گفت بروید، سر نهادیم به فرمان و رفتیم، بی‌چون، بی‌چرا و در همه لحظاتمان، دست حضرت روح‌الله را بالای سرمان احساس می‌کردیم و امروز باز آمده‌ایم به سلام حضرت آقا سید‌علی و باز ید بیضای موسوی خمینی، بالای سر ماست.


گل یاد تو  هر چیز را در زیبایی به گل مانند کنند اما گل را در زیبایی باید به نام تو خواند ای شهید، ای سرالاسرار عاشقی‌ای که نامت تاریخ گل‌ها را مطلع الغزل است،...
تو رفتی، ای پرده‌نشین معرفت تا امروز گل، این شاهد بازاری پیشانی‌بند یا امیرالمومنین را بر پیشانی ببندد. 

برادر من...  
... او برادر من است، شهید نام‌آوری که همه نام‌های خاکی را فرو هشته تا به «شهید» این نام عاشقانه خداوند نام برادر شود، او پهلوانی است، بی‌نام بی‌نشان و من خواهر اویم. زنی از جنس زینب با حنجره‌ای به فراخنای عاشورای مکرر تاریخ. من فریاد شهیدانم هستم. به هق‌هق گریه‌ام گوش کن، شفاف‌تر از این فریاد شنیده‌ای آیا؟...

ابتدای صفحه

نماز حرکت
 

  
نام شما شهیدان، اذان اقامه نماز حرکت است.
نمازی که سکون را می‌شکند و سکوت را هم تا در بعثتی دوباره، فریاد برآوریم شهیدان، با همه شرمندگی، دوباره برمی‌خیزیم. بی‌هراس از توفان مخالف، هر کس هر چه می‌خواهد بگوید. 
ما به یاد شما برخاسته‌ایم...

پرچم‌های افتخار
شما، شهیدان پرچم‌های افتخار ما هستید، فخر انسانیت سوای در اهتزار حریت ایران.
این درست که شانه‌های خسته ما ناتوان است اما این پرچم را خداوند مهربان نگهبان است که او را احفظ الحافظین می‌خوانند.

دسته گل‌ها، دسته دسته، می‌روند از یادها!!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱٢:۵۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 


  دیگر تشییع شهدا، انگار نه «نان» دارد نه «نام» که اگر داشت گرسنگان نام و نان می‌آمدند و تشییع پیکر مطهر سه اسوه زندگی چنین غریب در پنجشنبه مشهد برگزار نمی‌شد. این را یک بسیجی دوران جنگ می‌گفت و تاکید می‌کرد، با همان یقینی که گلوله‌هایم را به سمت لشکر صدام شلیک می‌کردم، امروز سخن می‌گویم و از مسئولان به جد گلایه دارم که چرا چنین کردند با برادران شهیدم. او می‌گفت، باور کنید آقای بنی‌اسدی خجالت کشیدم پنجشنبه که مراسم تشییع شهدا بود از بس کم آمده بودند، در تشییع جنازه یک فرد عادی گم شد. او می‌گفت نمی‌دانم اسم این را چه بگذارم، غربت شهدا یا خشکیدن غیرت بعضی‌ها، آنجا در میان جمع اندک تشییع‌کنندگان که بیشترشان خویشاوند شهدا بودند، یک مسئول ندیدم. انگار آقایان «ریاست» را جانشین «مسئولیت» کرده‌اند. شهدا ما را ببخشند، خدای شهدا ما را ببخشد که بدجوری با شهدا رفتار می‌کنیم. او دلش خیلی گرفته بود، خیلی، آنقدر که می‌خواست فریاد بزند، فریاد، اما آیا کسی فریاد او را هم می‌شنود؟ اصلا وقتی فریاد شهدا را نمی‌شنویم، از صدای خسته او و قلم خسته من چه برمی‌آید؟
او می‌گفت انگار پایه‌های میز خود را محکم می‌دانند که نمی‌آیند. انگار... او خیلی حرف داشت، خیلی آنقدر که بسیاری از صحبتهایش را من نمی‌توانم بنویسم اما شما می‌توانید بخوانید، فقط کافی است به دلتان رجوع کنید. راست می‌گفت او، آنچنان که باید اطلاع‌رسانی نشده بود، کمتر کسی خبر داشت از این مراسم، او که خود دستی در کار رسانه دارد هم از این ماجرا خبر نداشت چه رسد به دیگران. شاید اگر هنوز سخن گفتن از شهید برای بعضی‌ها «نان» داشت و «نام» می‌آمدند و با هیاهو هم می‌آمدند اما... یاد شعر قزوه افتادم که می‌خواند
دسته گل‌ها، دسته دسته، می‌روند از یادها
گریه کن ای آسمان در مرگ توفان‌زادها
با شما هستم که فردا کاسه سرهایتان
خشت می‌گردد برای عافیت آبادها...
... و بگذریم چنانکه شهدا گذاشتند و گذشتند، «عافیت آبادها» آباد، هرچند دل سوخته من و تو، آباد نباشد. سر ایشان سلامت، بگذار سر من و تو درد بگیرد، بسیجی خسته، 


شهریار شهید!
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱٢:۴٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

همیشه «اولین‌ها» در یاد می‌مانند، هر چند راهی که آنها می‌گشایند، دیگر به آنها ختم نمی‌شود، آنها پایه گذاران «سنت حسنه‌ای» هستند که تا قیام قیامت، نامشان به نیکی در «یاد»ها می‌ماند، حتی اگر «باد» همه چیز را با خود ببرد، یاد آنها چونان «جبل راسخی» است که هیچ «تندبادی» آن را تکان نتواند داد. چه آنها «تفسیر عینی ایمان» و «تجسم آیات قرآن» هستند و حاشا که ایمان و قرآن در ظرف زمانی اندک زمینی کوچک محدود شود.
- شهید محمدحسین فهمیده هم «اولین» بود، آغازگر یک جریان نورانی به نام «عملیات استشهادی» در مواجهه با باطل، او با بصیرت مومنانه «تصمیم منطقی» و «انتخاب آگاهانه» راه خود را «برگزید» و رفت تا پس از او فتح بابی بشود برای نسلی که «قاسم بن الحسن» را بازتعریفی در زمانه حاضرند. از جان گذشتگان و به خدا پیوستگانی که «عصمت نوجوانی» را به «غیرت شهادت» از «گذر شیطان» به «سلامت» عبور می‌دهند و به «رستگاری» می‌رسند.
- شهید فهمیده، اولین بود در راهی که آخرین ندارد، بزرگ مرد کوچک اندامی که با فهم «حسینی» از آیین «محمدی» ، در همان کودکی «محمدحسین فهمیده» شد تا بعدها در توصیف او که «شرح بی‌نهایت» است بگوییم «راز عشق را» «حسین فهمیده» بود. او فهمید و رفت و پس از او هم نسلی آمدند، راز را فهمیدند و برای رفتن لحظه‌ای تردید نکردید، اصلا وقتی «اذان» در «گلدسته»های جان، جاری می‌شود، مگر می‌توان در «اقامه نماز» تردیدکرد،

نماز شهادت هم اینگونه است که اگرچه «وقت موسع» دارد اما گاه به «ضیق وقت» در همان لحظه نخست دچار می‌شود و دچار می‌کند آدم را که اگر اقامه نکنی، دیگر فرصت قضا هم نخواهد ماند.
- فهمیده، با طالع شدن صبح صادق، مهیای نماز شهادت بود، چونان منتظرانی که خوب می‌دانند برای انتظار صالح و طلوع خورشید از قبل باید با وضوع آماده بود والا آنکه با خورشید یا پس از آن برخیزد نمازش قضا می‌شود،
- شهید فهمیده، آغازی شد بر یک انجام، یک سرانجام سرخ به نام شهادت عاشقانه، سوختن و سوختن و ساختن. او آن روز با طرح ابتکاری خود، ابتکار عمل را از دشمن گرفت، تا ابتکار عمل به دست رزمندگان اسلام بیفتد و پس از او در دفاع مقدس و امروز در هر جا که ماذنه‌ها اذان جهاد می‌خوانند.راه و رسم حسین فهمیده جاودانه است. جاودانه به خورشید که در تماشای شهیدان شرمگین می‌نگرد نگاه کنیم و به قبله که هزاران قبیله را رو به آستان خویش می‌رسند، آن وقت درخواهیم یافت، فهمیده‌ها ماندگارند، تا همیشه. 


جنگ و احساس دوگانه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۳:۵۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

«صلح» برای جهان «آرزوی» ماست و برای ایران آرزو، هدف و وجهه همت ما. ما امت «پیامبر مهربانی» و «ملت محبت» هستیم اما چه شد که هشت سال، هم آغوشمان تفنگ بود و بخش اعظم ادبیاتمان را هم واژه‌هایی تشکیل دادند که پیشترها به شعر ما راه نیافته بودند؟ چه شد که خیل اهل دانش و دین را در لباس رزم دیدیم؟ چه شد که علمای دینی که «لباس جندی» را مکروه می‌شمردند و از پوشیدنش کراهت داشتند، به یک باره به پوشیدن لباس نظامیان افتخار کردند؟ چه شد که مدارس ودانشگاهها به نفع رزمگاه خالی شد؟ چه شد که «محبت مادری»، «به غیرت مادری» بدل شد تا فرزندانش را تا قله مرگ، بدرقه کند. چه شد که کلمات زمخت جنگ و توپ و تانک در شعر ما، همنشین چشمه و خورشید و گل و بلبل و پروانه شد؟ چه شد که «کشتن» و «کشته شدن»، چندش آور نبود؟ چه شد که می‌کشتی اما قساوت قلب نمی‌گرفتی و تنگ بلورین مهربانی‌ات خراش برنمی‌داشت؟ چه شد که کشته می‌شدی اما هراس اندکی هم دلت را نمی‌لرزاند؟ چه شد که حاضر می‌شدی برای بازیافت سلامت سرباز دشمن که «سوغات‌آور» جنگ بود و تا آخرین گلوله‌اش را به سوی تو و یارانت «شلیک» کرده بود، خونت را اهدا کنی، چنانکه برای کمک به همسنگرت؟ چه شد که «اسیر» می‌گرفتی و به «اسارت» می‌رفتی اما حس «آزادی» و آزادی دوستی‌ات زیر سوءال نمی‌رفت؟
راستی چه شد که جنگ ما، زشتی‌های خاص جنگ را نداشت و از لطافت‌های زندگی سرشار بود؟ من برایش یک پاسخ دارم» جنگ برای ما، «دفاع مقدس» بود، حماسه‌ای ماندگار که سربلندی ملی و سرفرازی دینی را به دنبال داشت ما تقدیس گران جنگ نبودیم اما «دفاع» را مقدس می‌دانستیم. هرکسی می‌خواهد به مطالعه جنگ 8 ساله بپردازد و هرکس می‌خواهد به «لب‌الالباب» و مغز حماسه ما دست یابد، باید برای این چرایی‌ها پاسخی بیابد و الا بدون این پاسخ‌ها در «فهم» آنچه براین کشور رفت و این قطعه سرخ تاریخ «بالغ» نخواهد شد. دوست دارم اذهان را به این نکته ظریف توجه دهم که هرکس در هر جایگاه پس از مدتی به پدیده عادی شدن ماجراهای حوزه کاری‌اش مبتلا می‌شود و حساسیت‌های اولیه را از دست می‌دهد. مثلا برای پزشک، بیمار و بیماری عادی می‌شود و او حتی نمی‌تواند بفهمد بستگان بیمار چرا اینقدر حساسیت دارند. برای پلیس -هم حتی- جرم و مجرم عادی می‌شود ،برای هر خبرنگار، خبرهای حوزه‌اش عادی می‌شود اما برای اهل جبهه، هرگز جنگ عادی نشد، نه کشتن عادی شد و نه کشته شدن، فوق‌العادگی ماجرا تا آخرین لحظه‌های جنگ حفظ شد و از میان آن همه رزمنده، کسی «جنگجوی حرفه‌ای» نشد. حتی زمختی جنگ، روحیه رزمندگان و نحوه تعامل آنان با خانواده وسایر آحاد جامعه را تحت تاثیر قرار نداد. این هم از ویژگی‌های خاص دفاع مقدس بود که از معجزه چیزی کم نداشت،
... به هر حال، جنگ ما متفاوت‌ترین جنگ و رزمندگان ما هم متفاوت‌ترین رزم‌آوران بودند به گونه‌ای که برای فهم جنگ و رزمندگانش فقط باید خود آنها را مطالعه کرد و در جنگ‌های معاصر و کشورهای دیگر، چندان همانند ندارند و باز این همه وامدار مکتب عاشورا بود... 


مهم رفتن بود
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱۱:۵۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۴ مهر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

   تک پسر بود و «عزیز» خانواده، بهتر است بگویم «امید و عزیز» یک فامیل، او تنها پسر فامیل بود که می‌خواست «نام فامیل» را‌«زنده» نگهدارد، به همین خاطر پدرش با مشورت فامیل طوری برایش «شناسنامه» گرفت که وقتی او‌«60 ساله» شد، پسرش را به «خدمت» احضار کنند تا بتواند «معافیت کفالت» بگیرد اما... روزگارجور دیگری رقم خورد. «شاهی» رفت و کسی آمد که شاهی را و سربلندی را برای همه مردم می‌خواست و خود را نیز خدمتگزار مردم می‌نامیدند. هماندم چیزی در دل پدر ترک خورد، ماجرای سربازی پسرش و سن شصت سالگی و معافیت کفالت و باز هم اما... 
- جنگ شروع شد پسر «کوچک» بود اما در سر هوای «بزرگی» داشت. و پدر هیچ نمی‌گفت «جنگ» به «نیمه» رسید و برای پسر انگار «روز عاشورا» به «ظهر» رسیده است و او می‌خواست به هر شکلی که شده خود را برای «نمازظهر» امام حسین (ع) آماده کند پسر بی‌تاب بود، پدر هم این بی‌تابی را می‌دید و بی‌تاب‌تر می‌شد و باز هم اما...
- پسر پانزده ساله شد و پس از اینکه چندین بار او را از کاروان‌های «اعزام» باز گردانده بودند، خود را به «ظهر» حماسه 8 ساله رساند و شد بسیجی، بسیجی که جایش را در خط مقدم می‌جست و رفت و پدر ماند و قصه شصت سالگی «معافی کفالت» و پسری که «سه سال» مانده به «احضار» شدن، خود «حاضر» شد، آنهم نه سربازی که او در ذهن داشت که فقط دوری بود و «غربت». سربازی که شجاعت بود و «غیرت» باز هم اما....
- پسر سربازی نرفت اما بیشتر از چهارسال را جبهه بود و وقتی هم باز می‌آمد، روحش را و جانش را آنجا جا می‌گذاشت و عجیب اینکه پدر هم به «تاب»‌آمده بود و قرار مومنان مجاهد را باور داشت. او وقتی از پسرش پرسید با این «کوچکی» کجا می‌روی؟ و پاسخش را شنید که وقتی برای زیارت وداع به حرم امام رضا (ع) رفتم با خود گفتم «کوچک» نیستم من؟ اما یادم آمد، پسر همین امام رضا(ع) که پنجه در ضریحش دارم،در 9 سالگی ردای «امامت» بر دوش افکند و «قافله» را سالار شد. پس برای اقتدا به امام‌«پانزده سالگی» سن کمی نیست. مخصوصا که می‌خواهی به سربازی امامی بروی که در «پنج سالگی» غیبت را آغاز کرد تا چون خورشید از پشت ابر، نور ببارد ، اما...
-... پدر فهمید، پسرش بزرگ شده است، خیلی بیشتر از سن و سال و هیکلش. و او این را مدیون انقلاب و دفاع مقدس می‌دانست پس بر سر پسر، قرآن گرفت و مادرش پشت سرش کاسه آب را خالی کرد به امید باز آمدن اما نه برای پسر و نه برای پدر «آمدن» مهم نبود، مهم «رفتن» بود...


رشحه ای از رشحات دفاع مقدس
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱۱:۵۶ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۴ مهر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 



جنگ را فقط درشت نوشتیم  
جنگ را درشت نوشته‌ایم اما درست نه، یا لااقل خیلی از اوقات درست ننوشته‌ایم. وقتی این تصاویر را که ازکوران جنگ به یادگار مانده است با آثار سینمایی و... مقایسه می کنیم ،به راحتی درخواهیم یافت میان آنچه بود و آنچه نمایانده می‌شود فاصله، فرسنگ‌هاست، فرسنگ‌ها. شاید بتوان جلوه‌هایی از دفاع مقدس را در آثار ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول ملاقلی‌پور یافت اما آثار دیگر، کمتر نشانی از آن ماجرا و از آن عاشورا دارد.
در این گزارش مصور می‌خواهیم ادای دین کنیم به حماسه‌ای که هشت سال، عاشورا را در جانمان جاری کرد و به احترام کسانی به نماز تماشا قامت بندیم که راز راست قامتی را تجسمی مومنانه شدند. سربازان، پاسداران، سرداران، امیران، بسیجیان و غیرت‌مردان عشایر که در پی حی‌علی الصلاة ، به سوی صلاة و جهاد رفتند. آنچه در قاب تصویر آمده است هم رشحه‌ای است از رشحات ملکوتی که آن روزها و شب‌ها، فرشته‌ها را به زمین می‌کشاند، یادش بخیر، شب‌های قدر کربلای پنج، عاشوراهای بیت‌المقدس، حماسه‌های والفجر، تماشای یاری خدا در سلسله عملیات نصر، یادش بخیر، مجنون و بچه «خیبری»هایش که همه حاجی بودند و به گرد خدا چنان عاشقانه سماع شهادت و طواف خون کرده بودند که مکه نرفته حاجی شده بودند مثل بچه‌های «بدر» یادش بخیر. خرمشهر و بیت‌المقدس، فتح‌المبین، رمضان، یادش بخیر، سه راه حسینیه، پادگان حمید، دوکوهه، یادش بخیر، ماووت، مرصاد و قله‌قله کردستان و کرمانشاهان و آذربایجان غربی، یادش بخیر همه زمان و همه زمین که در تماشای مجاهدان و سربازان آخرالزمانی امام عشق، مست شده بودند. یادش بخیر روزهای جنگ و شرمنده‌ایم از امروز که بسیاری از ما بر صراط مستقیم شهدا استوار نماندیم، یا به چپ چرخیدیم یا به راست، با غفلت از اینکه انگشت اشاره شهدا راه را مستقیم نشانمان می‌داد و می‌دهد. شرمنده‌ایم از پیشکسوتان شهادت و خون که به رغم وصیت و فرمان حضرت روح‌الله در کوچه پس کوچه زندگی به فراموشی رفتند. شرمنده‌ایم از آنچه باید می‌شد و اینکه شد . اما...
باز باید نماز شکر بخوانیم که هنوز می‌شود از بعضی گلدسته‌ها، اذان شهادت شنید. گوش کنیم، صدایی از جنس «هل من ناصر ینصرنی» ما را به همراهی نمی‌خواند؟،...
رشحه‌ای از رشحات دفاع مقدس




ایستاده همچون سرو  
او مرگ را زندگی می‌کند، قیامت قامتی که نامش «سیدعلی» است. قافله سالاری که عشق، بیشترین واژه‌های کتاب زندگی‌اش را تشکیل داده است. مرد جهاد و اجتهاد. او وقتی از جنگ می‌گوید و از مردی و مردانگی، خود پیشتر از همه آن را به تماشا گذاشته است و جبهه شاهد است سیدایستاده قامتان عصر ظهور را، نه بیم از مرگ سرخ است و نه هراس از حرامیان ،او ایستاده است، چون سرو.







گلدسته‌ها  
اذانی که از حنجره زخمی این گلدسته‌ها آواز شود، بی‌تردید عاشقان را به نماز جهاد خواهد خواند که در هنگامه رزم، نماز بی‌جهاد، نماز نیست...



معصومیت چشمانش  
او نه یک جنگجوی حرفه‌ای و نه حتی یک سرباز است، نوجوانی است که بانگ خوش «هل من ناصر ینصرنی» او را به کربلا کشانده است. به معصومیت چشمانش نگاه کن، دلت یاد قاسم نمی‌کند؟


نوادگان نوح  
نوادگان نوح، نشسته بر قایقی که به سوی آرزوها می‌رود، آرزوهای سرخی به نام شهادت. شعر شورانگیزی که خداوند در کتاب زندگی زیباترین بندگانش نقش کرده است.



زندگی در کنار مرگ  
زندگی در کنارمرگ، اینجا مردان، مرگ را زندگی می‌کنند، تا «موتوا قبل ان تموتوا» ظهوری نمایان در زندگی‌ها داشته باشد.






نماز بدر  
این همان نماز مقبولی است که عشق دو رکعتش را با وضوی خون اقامه می‌کند. اذان این نماز را فرشتگان خدا گفته‌اند و خود نیز در صف ایستاده‌اند، اینجا جلوه‌ای از «بدر» است با نزول فرشتگان.



بمان  
دشمن، به قصد مرگ تو، تیر در چله کرد، اما ندانست که تو را خداوندی نگهبان است که می‌خواهد برخی از حجت‌های خویش و نشانه‌هایش را برای فصل پس از جهاد نگه دارد. پس بمان و خدا را نشانه باش و بر مکر دشمن بخند.



نشان ایمان و هویت  

پرچم‌های در اهتزاز، نشان ایمان و هویت ملتی است که می‌خواهد فقط بنده خدا باشد. آزاد و مستقل، سرفراز و سربلند، پس ای نسیم عزت پرچم‌های اقتدار را نوازش کن.



سیب خنده
سیب، میوه‌ای است بهشتی، برای بهشتیانی که سپاه آخرالزمانی امام عشق شدند به گاهی که طبل جنگ مرد را از نامرد باز می‌شناساند. اینجا سیب هم نباشد، بوی بهشت می‌وزد...

غیرت
غیرت ملت بر رهبر خویش را اینگونه نشان می‌دادند، عکسی از چهره آسمانی قرن حاضر، حضرت روح‌الله تجسم مهر و خشم مقدس خداوندی. نگاه به چهره‌اش اجرجهاد را مضاعف می‌کند... 

  


می‌دانستم گریه خواهد کرد!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

 عروسی، یعنی شادترین شب و روز عروس و داماد، یعنی خنده چشم‌ها، رقص لب‌ها و کرشمه ابروها. یعنی قشنگ‌ترین لحظه‌ها... و او هم عروس بود صاحب همه قشنگی‌ها. اما... اما از قبل می‌دانستم او گریه خواهد کرد. پر صدا هم خواهد گریست. او شب عروسی‌اش، احساس می‌کرد جای یک نفر برایش خالی است، خیلی خالی، و هیچ کس هم «نه» می‌تواند این جا را پرکند و«نه» حتی می‌تواند بفهمد او چه می‌کشد، او، اما «چشمان ابری‌اش» را به این سو و آنسو می‌دواند تا لحظه‌ها بگذرند، من‌اما می‌دانستم طوفان به پاخواهد شد از اشک چشم‌هایش، هر چند می‌خواهد با مدارا گریه کند و صاعقه جهید کسی اسم پدر را آورد و عروس گریست، پر صدا هم گریست او پدر را چندان ندیده بود. یعنی نوزاد که بود، پدر سفری را آغاز کرد که پایان نداشت. سفری به وسعت شهادت. و او شده بود «دختر شهید» و چقدر این نام با همه نام‌های دنیا فرق می‌کرد و از آن روز که او در آغوش مادر «خبرشهادت پدر را » شیر می‌نوشید، درست 17 سال می‌گذرد و او این همه سال را با تصویری شناخته بود که در کنار تصویری از امام و رهبری، قاب شده بود تصویری که به او لبخند می‌زد و او از چشمان قاب شده رازها می‌خواند، برایش می‌نشست و با همان کودکی قصه می‌گفت و عجیب اینکه نقش اصلی و ثبت همه قصه‌ها را هم «بابا» داشت. بابا بود که به او در «درس خواندن» کمک می‌کرد بابا بود که موقع افتادن او را می گرفت تا آسیب نبیند، بابا بود که کارهایش را انجام می‌داد. بابا بود که در برابر «زورگوها» می‌ایستاد و... خلاصه هرچیز قشنگ که دخترک در دنیا می‌دید به گونه‌ای به بابا ربط داشت و او در همه لحظه‌هایش، حضور پدری را پرنگ می‌دید که جز یک قاب تصویر از او بیشتر نداشت......
شب عروسی اما وقتی همه بودند و او شمع جمع بود، اما قصه او حدیث حاضر غایب شکل می گرفت
«آیا حدیث حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است»
و عروس، شمع جمع بود اما پروانه دلش در آغوش پدری بود که می‌خواست آن لحظه‌ها، در کنارش باشد.«حضورش» را می دید اما می‌خواست «ظهورش» را هم ببیند، می‌خواست همه او را ببینند می‌خواست او در مجلس بنشیند، می‌خواست موقعی که می‌خواهد دست در دست داماد بگذارد و به خانه بخت برود، پدر کنارش باشد اما...
- او گریست، پر صدا هم گریست، موقعی که از درخانه بیرون می‌شد، رو برگرداند و قبل از آنکه از مادر خداحافظی کند میان گریه‌هایش گفت: بابا، بابای عزیز، خداحافظ» و گریست و همه گریستند ....


سربازان بی‌نام، رزمندگان بی‌نشان
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:
ساعت ۱۱:۵۶ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:  
 

در «درشت» نمایی جنگ، که صد البته با روایت «درست» آنچه در حماسه عاشورای 8 ساله بر این دیار رفت فاصله دارد، نقش مردان و رزمندگان برجسته است. همه این حماسه را با «مردان» رزمنده‌اش می‌بینند اما کمتر کسانی هستند که به رزمندگان ناپیدا و حماسه‌سازان و حماسه‌سرایان بی‌نام و نشان دفاع مقدس بپردازند، «زنان» این سربازان بی‌نام و نشان سپاه مهدی (عج) که بی‌نام یاریگر حق بودند بی‌نشان، در خلق حماسه ایفای نقش می‌کردند و مثل یک «پهلوان» از ندیدن نامشان دل،«غمین» نداشتند. این درست که بر سنگ مزار شهدا، نام «زن» نوشته نشده است یا اندک است، اما در پرورش و تربیت هر شهیدی، زن نقش اول را دارد و سوای این نیز، زنان ما، اگر بیش از مردان مشکلات جنگ را تحمل نکرده باشند، به یقین کمتر هم با این مشکلات مردافکن مواجه نبوده‌اند. این را از بسیاری از رزمندگان و فرماندهان هم شنیده‌ام که فیض حضور در جهاد مقدس را، «مدیون» همت همسران و مادران خویشند. یادم هست روزی از فرماندهی خواستم بنشینم و درباره دفاع مقدس گفتگو کنیم، او، اما، گفت قبل از رزمندگان باید با همسرانشان صحبت کرد و از حماسه ناپیدای آنها سخن گفت. او می‌گفت ما ساکمان را می‌بستیم و راهی می‌شدیم و زن ما می‌ماند و چند بچه و دنیایی از مشکلات. او می‌ماند که هم باید نقش مادری خویش را ایفا کند و هم شان پدری داشته باشد در غیاب «شوهر» و هم مرد خانه باشد در مواجهه با «شدائد» و «مشکلات». او اضافه می‌کرد که کم نبودند، زنانی که در غیاب شوی به جبهه رفته‌شان علاوه بر حل مشکلات، فرزند خود را هم در غیاب او به دنیا می‌آوردند و بسیار بودند مادرانی که فرزندان خویش را در غیاب مجاهدات، چنان پروردند که شایسته نام پدرهای رزمنده‌شان باشد. راست می‌گفت او و من خود از این جماعت حماسه‌ها دیده و خوانده‌ام. تماشای فرزندان موفق رزمندگان بخصوص شهدا، مبین این حقیقت است که زنان در تجسم زینبی عاشورای 8 ساله، کاری کارستان کرده‌اند. هر چند خیلی‌ها ‌آن را نبینند، غمی هم نیست آنکه باید ببیند، می‌بینند...
من معتقدم، اگر از جنگ می‌گوئیم و رزمندگانش، بی‌شک جای تکریم زنان هم محفوظ است، چنانکه تکریم همسران رزمندگان گرامیداشت خود آنها هم هست. همانگونه که گفتن از شهیدان کربلا، سرایش حماسه زینب است و زینب را ستودن، احترام به مقام شامخ شهدای نینواست همانگونه که زینب پیامبر عاشورا بود، زنان ما هم در انتقال این پیام به فرزندان خود جایگاهی زینبی دارند.
قدر بدانیم، حماسه بانوان را، این سربازان بی‌نام و نشان اما پهلوان سپاه آخرالزمانی امام عشق را، این معراج داران و صاحبان بهشت را. قدر بدانیم و قدر بگذاریم که قدردانی از اینان تکلیف قدری ماست. 


← صفحه بعد