غریب یادها، فرومندی!
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

مثلی است که می گویند، ما مردمی هستیم که   «زندگی شان را نمی بینیم و مرگ شان را باور نمی کنیم» و باز ضرب المثلی است که من در فیلم سردار جنگل از زبان « کائوک آلمانی» خطاب به میرزا شنیدم که متاسفم آقا، مردم شما مرده پرستند، و ... در این حوزه، مثل و ضرب المثل های دیگری هم هست اما، من می خواهم بگویم گاه ما این هم نیستیم، دلیلش هم فراموشی ماست از مردانی که باید همیشه ما را در یاد باشد اما انگار این یادها را باد برده است.
حال آن که قرار بود، اندیشه و خاطرات این مردان را به یاد بسپاریم اما امان از فراموشی و فغان از بادهایی که بی موقع آمدند و گل ها را از کوچه باغ  یادهامان بردند تا وضعیت بشود این که هست دیروز از غربت بابا رستمی نوشتیم و امروز باید بانگ برداریم که آی هموطن، محمد فرومندی را هم فراموش کردی و فراموش کردیم و فراموش کردند، کسانی که همه چیز خود را مدیون فرومندی ها هستند و چه بی وفایند اینان.... دیروز، یک رزمنده قوچانی با کلام حزن انگیزش صاعقه شد بر واژه های داغدارم برای غربت بابارستمی و امروز، نامه خواهرزاده شهید فرومندی، اذان شد بر نماز تجدید یادهای مطهر که دل اگر قابل باشد به عطرش بهار را حس خواهد کرد. نویسنده این نامه که فرومندی را به « دایی فداکار، مهربان و مظلوم» یاد می کند، از غربت او می گوید که باز یادآور غربت خورشید است و الا محمد فرومندی، قائم مقام غیرتمند لشکر ۵ نصر، به گاه شهادت خورشید را شرمنده خون خویش کرده است و ما نیز هنوز شرمنده اولین قطره خون این سردار هستیم که در عملیات کربلای ۵ بر زمین ریخت و شاهد شهادت را در آغوش کشید. ما شرمنده او هستیم و مادری که اورا پرورش داده بود، شرمنده این مادر هستیم که در خور شان خویش به گاه رحلت تجلیل نشد، شرمنده همسر و فرزندان محمد هستیم و... من می گویم شرمنده ام به اندازه واژه های خویش و قلمی که باید از او بیشتر می نوشت. دیگران را نمی دانم چقدر شرمنده اند! من، اما خیلی شرمنده ام، شرمنده...
هرچند به معرفی شناسنامه ای اعتقاد ندارم و اصلا مهم نیست که فرومندی ها کجازاده شدند، بلکه مهم این است که کجا به شهادت رسیدند، اما این بار می خواهم از فرومندی روایت شناسنامه ای بخوانم تا شناسه منطقه و دلیل معرفت مردم ما باشد. تا جوانان اسفراین و سبزوار بدانند اگر دنبال الگو هستند، محمد فرومندی بهترین است. پس بگذارید این بار محمد را این گونه معرفی کنم با وام گیری از « آخرین نگاه» نوشته داود امیریان، نشر ستاره ها ١٣٨۵ با این شرح که « محمد فرومندی» در نهم خرداد سال ١٣٣۶ در یکی از روستاهای شهرستان « اسفراین» به دنیا آمد. پدرش که رنج فقر روستایی را تحمل کرده بود، حاضرنشد که فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعیتی در روستا دچار شوند. این گونه بود که خانواده را به اسفراین برد.
محمد در سال ١٣۴٣ به مدرسه تیر داد رفت و دوران ابتدایی را پشت سر گذاشت. در سال ١٣۵٠ وارد دبیرستان ابوسعید ابوالخیر در رشته علوم تجربی شد. در همان نوجوانی، در مسجد پای سخنرانی امام جماعت مسجد، « حجت الاسلام صفیحی» می نشست « صفیحی» از مبارزان دوران رضا شاه بود. محمد تحت تاثیر او، انجمن اسلامی جوانان «اسفراین» را پایه ریزی کرد.
پس از گرفتن دیپلم به خدمت سربازی رفت. با آغاز سال ١٣۵٧ شعله های انقلاب زبانه کشید و مبارزات مردمی قوی تر شد. امام خمینی پیام دادند که سربازان پادگان ها را خالی کنند و محمد با این که فقط یک هفته به پایان خدمتش مانده بود؛ از پادگان چهل دختر فرارکرد و به دوستان انقلابی اش در اسفراین پیوست.
در تمام تظاهرات اسفراین نقش فعالی داشت. او قبل از آغاز انقلاب، به مسجد « کرامت» می رفت و در سخنرانی های « آیت  الله خامنه ای» شرکت می کرد.
با پیروزی انقلاب، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «سبزوار» پیوست. او و دوستانش به مبارزه با ارباب های ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاک کردند.
در سال ١٣۶٠ به فرماندهی سپاه « سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال ١٣۶١ در این سمت به خدمت مشغول بود. در اواخر سال ١٣۶١ به جبهه اعزام شد. در مرحله دوم عملیات «مسلم بن عقیل» در ارتفاعات مندلی شرکت داشت. بعد از آن در کلیه عملیات های لشکر ۵ نصر شرکت کرد که از جمله آن ها می توان به عملیات «خیبر»،«بدر»،«والفجر٣»،«والفجر ٨»،«کربلای١»،«کربلای ۴» و « کربلای ۵» اشاره کرد.
«محمد» قائم مقام لشکر «پنج نصر» بود. لشکر «۵ نصر» در عملیات کربلای ۵ به دشمن یورش برد.
در تاریخ ٢٠/١٠/١٣۶۵ وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان، حلقه محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. « محمد» بین راه به همراهانش وصیت کرد و شهادتین راگفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.
از او چهار فرزند به نام های « مرتضی»، «مصطفی»، «مهدیه» و « مرضیه» به یادگار مانده است. پیکر« محمد» را در گلزار شهدای سبزوار به خاک سپردند.او به عهدی که با امام خمینی بسته بود تا آخرین لحظه پا برجا ماند و با شهادت به بزرگ ترین آرزوی زندگی اش رسید. او فرزندی از دیار سربداران ایران زمین بود.
... و حرف آخر؛ او به عهد خود با امام وفا کرد و چنان عاشقانه زندگی کرد که لایق عاشقانه رفتن شد، ما اما به عهد خود با شهدا عمل کردیم؟ فردا روز که از ما بپرسند بعد از ما شما چه کردید؟ چه پاسخی داریم برای آن ها؟و... لعنت بر هرچه ما را از شهدا دور می کند نفرین بر هر چه ما را نزد آنان سر به زیر می کند و... همین!!(ص-۶--۲۰/۱۰/۸۶)