نقد بسیجی!
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

نمی‌گوییم بسیجی و بسیج را «نقد»‌نکنید، نقد کنید، «قاطع»‌و محکم و حتی «بی‌رحمانه»‌هم نقد کنید. اصلا"‌ما معتقدیم هر تفکری برای پویایی و هر فردی برای تعالی محتاج آینه‌های نقاد است. ما پنجره را برای نقد خویش گشوده‌ایم. اما می گوییم «وقتی پنجره باز است به شیشه‌ها سنگ نزنید».
آخر سنگ انتقام، «شیشه»‌را می‌شکند و شیشه شکستن ناجوانمردی است.
نقد بکنید، اما بدانید بسیجی جبهه رفته و جنگ دیده الان حداقل دهه چهارم زندگی خود را به نیمه رسانده است، این سن مال آخرین بچه‌های جنگ است، آخرین شان پس میان آنها و دیگر نوجوانان و جوانان تمیز قائل بشوید و همه را به یک چشم ببینید کم نیستند بسیجی‌های جنگ دیده و رزم آزموده که سلامت ملک و ملت را به خون تضمین کرده‌اند و امروز خود از سلامت بی بهره‌اند و هیچ «ضامنی»‌برای «خس خس‌»سینه‌هاشان ندارند و «ترکش‌ها»‌دیری است هیچ «تضمینی»‌را قبول نمی‌کنند. با همه اینها، آنها، اما، جز «صبر»‌و «رضا» رویه‌ای را «مرضی»‌نمی‌یابند و جز به «قهر» به کسی نگاه نمی کنند.
پس بالاغیرتا"‌این تندیس‌های مهربانی را «خشونت خواه»‌نخوانید که این ستم به ‌«مهربانی»‌است. آنها اگر جنگیدند، برای نگهبانی «صلح»‌بود و اگر کشتند برای حراست از «زندگی»‌و همه تلاش و مجاهده‌شان از این رو بود که به فرموده قرآن، لولا دفع‌ا...بعضهم بعض لفسدت‌الارض و آنها دست خدا بودند در وجین علف‌های هرز تا زمین را فساد نگیرد و درخت‌ها استوار و شجره‌های طیبه بتوانند قد بکشند. بسیاری از آنها، اما، جز رضایت خدا و ملت، هیچ بدست نیاوردندکه خیلی چیزها را هم از دست دادند، «فرصت»‌را «سلامتی»‌را، «رفاه»‌را، «راحتی» را...
چه کسی می‌توانداین همه را که آنها داده‌اند «جبران»‌کند؟ چه کسی می‌تواند برای زخم تن و هزار زخم روحشان «دیه»ای بنویسد؟ چه کسی می‌تواند خس خس سینه شان را که بالاتر از هر ذکری است و تسبیحی، بشمارد؟
«آنها با خدایشان معامله کردند» این درست اما «خدا در معادلات زندگی ما چه نقشی دارد؟» ما چه کرده‌ایم که این همه طلبکارانه، همه را به محاکمه می کشانیم و بی‌فرصت دفاع و بی داوری عادلانه محکوم می کنیم؟ یک مقدار «منصف»‌باشیم چه می‌کنیم با «تصنیف‌های عاشقانه»؟ مسئولان هم بعضی‌هاشان که هزار ماشاءا... رئیس شده‌اند و آن بالا نشسته‌اند و ریاست می‌کنند و از عالم و آدم طلبکارند مخصوصا"‌از نسل جنگ این طرف هم بسیارند که نسل ما را به تیر طعنه و ترکش ریشخند می‌نوازند و این نسل سرفراز، مانده است میان «اره»‌و «تبر»‌یکی می‌برد، یکی می‌زند، اما...بگذریم. شکوه و شکایت بس است. بس‌الشکوای نسل ما را انگار جز خودمان شنونده‌ای نیست. پس بگذارید، رو به مزار شهدا و این داروخانه جانهای تبدار و دارالقرار دل‌های بی‌قرار ادا کنیم رکعتان فریاد را که جز وضوی اشک وضویی ندارد...
آی شهیدان،‌دیروز، ماقامت سرختان را به تماشا نشستیم و شما را تا بهشت بدرقه کردیم و امروز تماشایمان کنید در میان نابرادران که می خواهند پیراهن یوسفی‌مان را بدر آورند و به نشانه دندان گرگ بیارایند و به مردم نشان دهند. ببینید چه می کشیم ما،‌می‌دانید، سقای جفیر، کجاست، می‌دانید قصه پرغصه شش برادران جانباز را که در بیغوله‌ای دردهای خود را سر سفره غم قسمت می کردند، کجایند؟ می‌دانید همین چند روز پیش یک جانباز که به علت فقر در انبار بیمارستانی بستری شد و بستر را برای ما گذاشت، چه سرنوشتی را به پایان برد؟ می‌دانید بر همرزمان و همپیمانان شما چه گذشت؟...
چه می‌گویم؟ «شهید» شاهد‌است و حتما"‌می‌دانید شما، این ها باید به خود بگوییم و بر سر مسئولان فریاد کنیم و به مردم بگوییم بسیجی هنوز ساده و صادق و بی‌ریا، در کوخ زندگی می‌کند و با کاخ‌ها هیچ نسبتی ندارد. بگوییم، بسیجی هنوز قلبش به اندازه لطف خدا مهربان است و با اهل خشونت رابطه‌ای ندارد. بگوییم، ...
خیلی چیزها را، اما چه می‌شود کرد شهیدان، که دوران «گذار»‌است و همه چیز در «گذرگاه باد»‌و ما را جراىت فریاد هم نمانده است. ای داد از این فصل بی‌فریاد... اما نه، بگذار آرام و شمرده بگویم که رهبر فرزانه انقلاب حکم داده است «بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت‌های اصلی انقلاب حفظ شود و ما به هر قیمت تا آخر ایستاده‌ایم وسط میدان،‌
و مثل شما، «رقصی چنان میانه میدانم آرزوست...»