نگو که نمی شناسیش!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

*نگو که نمی‌شناسی‌اش، مگر می‌شود، مدعی بینایی بود و شرابه‌های آفتاب را ندید؟ ندید و نشناخت یا دید و نشناخت؟ نه، نگو که نمی‌شناسی‌اش که باور نمی‌کنم...
*نگو که نمی‌شناسی‌اش والا به تو خواهم گفت هر کس حسین را بشناسد و از عباس خبری داشته باشد و «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» را فهمیده باشد، او را می‌شناسد، اویی که در کربلای مکرر تاریخ، حسینی‌ترین شیوه را برگزید تا نام ایران را تا بلندای اقتدا به کربلا، برکشد و آوازگر نام عباس بر کوچه‌های تاریخ باشد، کوچه‌هایی که بسیاری تاریکش می‌خواهند اما او با چراغ خون روشنش می‌کند.
*نگو که نمی‌شناسی‌اش و الا به تو خواهم گفت: او عشق خداست و زمانی که نفس‌هایش به شماره می‌افتد و صدای حسن‌ حسن سینه شیمیایی شده‌اش بلند می‌شود، خدا فرشته‌هایش را به تماشا می‌فرستد تا دگر باره دریابند راز «افی اعلم ما لا تعلمون» را و باز یاد آن سجده نخستین به یاد آید.
*او عشق خداست از زیباترین جلوه‌های آفرنیش و تجسم حدیث قدسی «عبدی اطعنی...» که نفسش به زیبایی‌ها بند است. زیبا‌سیرتی که همه چیز و همه کس را زیبا می‌خواهد و کلامش بوی آیات و قرآن دارد.
نگو که نمی‌شناسی‌اش و الا به تو خواهم گفت او را آسمان و زمین می‌شناسد و زمان هم ساعت خود را با نفس‌های او تنظیم می‌کند او «جانباز» است، دست از جان کشیده و به جانان رسیده‌ای که کلید فرداهای روشن در دستان اوست.
*نگو که نمی‌شناسی‌اش و الا به تو خواهم گفت، وجود و بود من و تو رهین منت او است که جهاد را به عمل درآورد و مجاهدانه، پرچم حماسه افراشت تا پرچم آزادی و آزادگی در اهتزار باشد.
* او را بشناس و از این پس هرگاه او را دیدی، بر ویلچر شسته یا با تکیه بر عصا ایستاده و یا... فرقی نمی‌کند، احترامش بگذار که حرمت نهادن او حرمت حق است و تکریم عشق و فردا، روز عشق است، روز جانباز...