می دانستم گریه خواهد کرد...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

عروسی، یعنی شادترین شب و روز عروس و داماد، یعنی خنده چشم‌ها، رقص لب‌ها و کرشمه ابروها. یعنی قشنگ‌ترین لحظه‌ها... و او هم عروس بود صاحب همه قشنگی‌ها. اما... اما از قبل می‌دانستم او گریه خواهد کرد. پر صدا هم خواهد گریست. او شب عروسی‌اش، احساس می‌کرد جای یک نفر برایش خالی است، خیلی خالی، و هیچ کس هم «نه» می‌تواند این جا را پرکند و«نه» حتی می‌تواند بفهمد او چه می‌کشد، او، اما «چشمان ابری‌اش» را به این سو و آنسو می‌دواند تا لحظه‌ها بگذرند، من‌اما می‌دانستم طوفان به پاخواهد شد از اشک چشم‌هایش، هر چند می‌خواهد با مدارا گریه کند و صاعقه جهید کسی اسم پدر را آورد و عروس گریست، پر صدا هم گریست او پدر را چندان ندیده بود. یعنی نوزاد که بود، پدر سفری را آغاز کرد که پایان نداشت. سفری به وسعت شهادت. و او شده بود «دختر شهید» و چقدر این نام با همه نام‌های دنیا فرق می‌کرد و از آن روز که او در آغوش مادر «خبرشهادت پدر را » شیر می‌نوشید، درست 17 سال می‌گذرد و او این همه سال را با تصویری شناخته بود که در کنار تصویری از امام و رهبری، قاب شده بود تصویری که به او لبخند می‌زد و او از چشمان قاب شده رازها می‌خواند، برایش می‌نشست و با همان کودکی قصه می‌گفت و عجیب اینکه نقش اصلی و ثبت همه قصه‌ها را هم «بابا» داشت. بابا بود که به او در «درس خواندن» کمک می‌کرد بابا بود که موقع افتادن او را می گرفت تا آسیب نبیند، بابا بود که کارهایش را انجام می‌داد. بابا بود که در برابر «زورگوها» می‌ایستاد و... خلاصه هرچیز قشنگ که دخترک در دنیا می‌دید به گونه‌ای به بابا ربط داشت و او در همه لحظه‌هایش، حضور پدری را پرنگ می‌دید که جز یک قاب تصویر از او بیشتر نداشت......
شب عروسی اما وقتی همه بودند و او شمع جمع بود، اما قصه او حدیث حاضر غایب شکل می گرفت
«آیا حدیث حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است»
و عروس، شمع جمع بود اما پروانه دلش در آغوش پدری بود که می‌خواست آن لحظه‌ها، در کنارش باشد.«حضورش» را می دید اما می‌خواست «ظهورش» را هم ببیند، می‌خواست همه او را ببینند می‌خواست او در مجلس بنشیند، می‌خواست موقعی که می‌خواهد دست در دست داماد بگذارد و به خانه بخت برود، پدر کنارش باشد اما...
- او گریست، پر صدا هم گریست، موقعی که از درخانه بیرون می‌شد، رو برگرداند و قبل از آنکه از مادر خداحافظی کند میان گریه‌هایش گفت: بابا، بابای عزیز، خداحافظ» و گریست و همه گریستند ....