مهم رفتن بود!
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

تک پسر بود و «عزیز» خانواده، بهتر است بگویم «امید و عزیز» یک فامیل، او تنها پسر فامیل بود که می‌خواست «نام فامیل» را‌«زنده» نگهدارد، به همین خاطر پدرش با مشورت فامیل طوری برایش «شناسنامه» گرفت که وقتی او‌«60 ساله» شد، پسرش را به «خدمت» احضار کنند تا بتواند «معافیت کفالت» بگیرد اما... روزگارجور دیگری رقم خورد. «شاهی» رفت و کسی آمد که شاهی را و سربلندی را برای همه مردم می‌خواست و خود را نیز خدمتگزار مردم می‌نامیدند. هماندم چیزی در دل پدر ترک خورد، ماجرای سربازی پسرش و سن شصت سالگی و معافیت کفالت و باز هم اما...
- جنگ شروع شد پسر «کوچک» بود اما در سر هوای «بزرگی» داشت. و پدر هیچ نمی‌گفت «جنگ» به «نیمه» رسید و برای پسر انگار «روز عاشورا» به «ظهر» رسیده است و او می‌خواست به هر شکلی که شده خود را برای «نمازظهر» امام حسین (ع) آماده کند پسر بی‌تاب بود، پدر هم این بی‌تابی را می‌دید و بی‌تاب‌تر می‌شد و باز هم اما...
- پسر پانزده ساله شد و پس از اینکه چندین بار او را از کاروان‌های «اعزام» باز گردانده بودند، خود را به «ظهر» حماسه 8 ساله رساند و شد بسیجی، بسیجی که جایش را در خط مقدم می‌جست و رفت و پدر ماند و قصه شصت سالگی «معافی کفالت» و پسری که «سه سال» مانده به «احضار» شدن، خود «حاضر» شد، آنهم نه سربازی که او در ذهن داشت که فقط دوری بود و «غربت». سربازی که شجاعت بود و «غیرت» باز هم اما....
- پسر سربازی نرفت اما بیشتر از چهارسال را جبهه بود و وقتی هم باز می‌آمد، روحش را و جانش را آنجا جا می‌گذاشت و عجیب اینکه پدر هم به «تاب»‌آمده بود و قرار مومنان مجاهد را باور داشت. او وقتی از پسرش پرسید با این «کوچکی» کجا می‌روی؟ و پاسخش را شنید که وقتی برای زیارت وداع به حرم امام رضا (ع) رفتم با خود گفتم «کوچک» نیستم من؟ اما یادم آمد، پسر همین امام رضا(ع) که پنجه در ضریحش دارم،در 9 سالگی ردای «امامت» بر دوش افکند و «قافله» را سالار شد. پس برای اقتدا به امام‌«پانزده سالگی» سن کمی نیست. مخصوصا که می‌خواهی به سربازی امامی بروی که در «پنج سالگی» غیبت را آغاز کرد تا چون خورشید از پشت ابر، نور ببارد ، اما...
-... پدر فهمید، پسرش بزرگ شده است، خیلی بیشتر از سن و سال و هیکلش. و او این را مدیون انقلاب و دفاع مقدس می‌دانست پس بر سر پسر، قرآن گرفت و مادرش پشت سرش کاسه آب را خالی کرد به امید باز آمدن اما نه برای پسر و نه برای پدر «آمدن» مهم نبود، مهم «رفتن» بود...