دسته گلها دسته دسته می روند از یادها
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

دیگر تشییع شهدا، انگار نه «نان» دارد نه «نام» که اگر داشت گرسنگان نام و نان می‌آمدند و تشییع پیکر مطهر سه اسوه زندگی چنین غریب در پنجشنبه مشهد برگزار نمی‌شد. این را یک بسیجی دوران جنگ می‌گفت و تاکید می‌کرد، با همان یقینی که گلوله‌هایم را به سمت لشکر صدام شلیک می‌کردم، امروز سخن می‌گویم و از مسئولان به جد گلایه دارم که چرا چنین کردند با برادران شهیدم. او می‌گفت، باور کنید آقای بنی‌اسدی خجالت کشیدم پنجشنبه که مراسم تشییع شهدا بود از بس کم آمده بودند، در تشییع جنازه یک فرد عادی گم شد. او می‌گفت نمی‌دانم اسم این را چه بگذارم، غربت شهدا یا خشکیدن غیرت بعضی‌ها، آنجا در میان جمع اندک تشییع‌کنندگان که بیشترشان خویشاوند شهدا بودند، یک مسئول ندیدم. انگار آقایان «ریاست» را جانشین «مسئولیت» کرده‌اند. شهدا ما را ببخشند، خدای شهدا ما را ببخشد که بدجوری با شهدا رفتار می‌کنیم. او دلش خیلی گرفته بود، خیلی، آنقدر که می‌خواست فریاد بزند، فریاد، اما آیا کسی فریاد او را هم می‌شنود؟ اصلا وقتی فریاد شهدا را نمی‌شنویم، از صدای خسته او و قلم خسته من چه برمی‌آید؟
او می‌گفت انگار پایه‌های میز خود را محکم می‌دانند که نمی‌آیند. انگار... او خیلی حرف داشت، خیلی آنقدر که بسیاری از صحبتهایش را من نمی‌توانم بنویسم اما شما می‌توانید بخوانید، فقط کافی است به دلتان رجوع کنید. راست می‌گفت او، آنچنان که باید اطلاع‌رسانی نشده بود، کمتر کسی خبر داشت از این مراسم، او که خود دستی در کار رسانه دارد هم از این ماجرا خبر نداشت چه رسد به دیگران. شاید اگر هنوز سخن گفتن از شهید برای بعضی‌ها «نان» داشت و «نام» می‌آمدند و با هیاهو هم می‌آمدند اما... یاد شعر قزوه افتادم که می‌خواند
دسته گل‌ها، دسته دسته، می‌روند از یادها
گریه کن ای آسمان در مرگ توفان‌زادها
با شما هستم که فردا کاسه سرهایتان
خشت می‌گردد برای عافیت آبادها...
... و بگذریم چنانکه شهدا گذاشتند و گذشتند، «عافیت آبادها» آباد، هرچند دل سوخته من و تو، آباد نباشد. سر ایشان سلامت، بگذار سر من و تو درد بگیرد، بسیجی خسته،