این تابوت خالی نیست!
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

...و دانه های گندم می میرند/ و فردا زمین پر از سنبله می شود/...
این ترجمه ژیلا کریمی از شعر محمود درویش که گویا خود نیز در »خانه دل«آتش افروخته دارد، مرا به یاد 450 شهیدی انداخت که در سالروز شهادت حضرت فاطمه (س) چونان پرچم های افتخار بر شانه کشیدیم تا شانه هامان ، دست هامان و پاهامان هم متبرک شود و هم قوت بگیرد و به برکت لحظه های تماشا، چشمانمان چشمه نور گردد ومارا چراغی باشد برای رفتن به جنگ سیاهی. چه شهیدان، هرکدام چراغی هستند که از خورشید می آیند و تکلیف محتوم شب سیاه را صبح، می نویسند و فرصت را برای بیداری فراهم می کنند. به باور بعضی ها شهدا را دفن کردیم »و ...نقطه پایان!« حال آن که من همه ایمانم را در میان می گذارم تا بگویم »و...نقطه، سر خط!« بله وقتی گندمی را در زمین دفن می کنند صدها برابر می روید، مگر کم از دانه گندمی هستیم ما که به خاکمان بسپارند و ما هزار در هزار ، »تکثیر نشویم«اصلا وقتی یک صاعقه می تواند، باران های نطفه بسته در بطن ابرها را به »تظاهرات «وا دارد آیا صاعقه بزرگ شهادت که شعبه ای از »صیحه بیدار باش« می تواند باشد نخواهد توانست باران را به زمین و زمان هدیه کند و ما را با فهم شهادت به ابدیت پیوند دهد

من می گویم همین شهدایی که به صورت سمبلیک تا آسمان بدرقه کردیم فردا، فردایی که چندان هم دور نیست مثل سنبله، مثل گل، مثل درخت قد خواهند کشید و آن وقت من و مایی که با دفن شهدا، مرگ شهدا را پذیرفتیم و »ولا تحسبن الذین قتلوا ...« را ایمان نیاوردیم و هرچه خواستیم کردیم چه جوابی خواهیم داشت برای شان مایی که رابطه زمین و آسمان را قطع کردیم و چنان گرفتار »زمین «شدیم که »زمان« را هم از یاد بردیم و »آسمان « را هم چه جوابی داریم برای شهدا ویژه خواری کردیم، حق و ناحق کردیم، خود را ، خویشاوند خود را، هم حزبی خود را، اصلا بت خودپرستی را بر دیگران به ناحق ترجیح دادیم و »ایمان« را در قلب و عمل«کشتیم« و در لفظ بدان پایبند ماندیم و از آن پرچمی بر علیه دیگران ساختیم، چه پاسخی داریم آنها »قصیده مهربانی«بودند و »غزل محبت« و مثنوی حق خواهی و حق خوانی و حق کرداردی، ما حالا چه جایی ایستاده ایم با خود راحت باشیم در تل زینبیه ایستادیم به تماشای شهادت، حسینیان عصر، اما کاری»زینبی« نکردیم پس چه توقعی داریم که »یزیدی« نباشیم با خودمان که می توانیم صادق باشیم یا برای خودمان هم »بازی در می آوریم« ...بگذریم که در شهر اگر کس است، یک حرف بس است!

محمود درویش از برآمدن دوباره گندم دفن شده در خاک گفت و من ، اما به صدای بلند می گویم، این تابوت هایی که  بر دوش  کشیدیم و قاب هایی که سردست می گرفتیم ، پرچم های عزت و افتخار ماست. این تابوت های خالی، این قاب های ساکت لبریز از همه دریاها، کرامت دارد و خدا را نشانمان می دهد و حق را فریاد می کند. این »تابوت های خالی، این قاب های ساکت اجازه نمی دهد در برابر دشمن، دلمان خالی شود. این تابوت های خالی خانه دل را و خانه میهن را از شیطان خالی می کند مطمئن باشید!
من این تابوت های خالی را، پر از پیام و خالی از خلل و این قاب های ساکت را مثل گلدسته های اذان گویا دیدم و ومطمئنم همین تابوت های خالی ، خیال ما را در برابر دشمن راحت می کند، چنان که قاب ها، قبله را نشانمان می دهد. این حجم خالی را نگاه خدا پر می کند و این سکوت را هم گویا و...پدر و مادر شهدا این را خوب درک می کنند، چنان  که حضور خدا را در خالی حضور فرزند به شهادت رسیده خود تجربه  کرده اند که وعده حق، تخلف ناپذیر است و او خود جانشین شهید در خانواده اوست و تابوت های خالی را هم حتما پر می کند و قاب های ساکت را به اذان وا می دارد....