لحظه دیدار پدر
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

06/04/85)
«‌تویی که نمی‌شناختمت»، نه، ‌«تویی که ندیدمت»، درست تر است. آخر مگر می‌شود، آدم پدر خودش رانشناسد؟ نه ، نمی‌شود. اما می‌شود او را ندیده باشد. هرگز ندیده باشد مثل من که تو را هرگز ندیدم. هرچند همیشه یک جوان، حتی جوانتر از خود من، از خوابم می‌گذرد، شبیه مردمی که در قاب عکس به من لبخند می‌زند، مادر می‌گوید عکس «‌بابا»ست، من اما به چهره مادر که نگاه می‌کنم که ‌«کوهی شکسته‌»را می‌ماند، برایم سخت است بپذیرم آن ماه نو آرام گرفته در قاب عکس، همسر همین مادر باشد و پدر من، مادر می‌گفت، روزگاری داشتیم با پدرت، او هنوز دست‌نوشته‌های تو را دارد، هرچند کاغذها به زردی ‌گراییده است اما «مادر»‌هر وقت آنها را دوباره خوانی و هزارباره خوانی می‌کند جوان می‌شود. انگار اگر چه کاغذها رنگ پاییز دارند اما واژه‌ها خود بهارند سرشار از زندگی، زلال مثل چشمه، زلال و جاری مثل مظهر قنات. لطیف مثل گل و... تو هم شاعری بودی برای خودت ای‌«تویی که هرگز ندیدمت،» تو هم عاشق بودی برای خودت ای‌لبخند مهربان» نشسته در قاب عکس، مادر می‌گوید: پدرت درجنگ « یلی» بود برای خودش. شیر لشکر بود. من اما، وقتی نوشته‌هایت را می‌خوانم می‌گویم، او « شیر عشق»هم بود... ما در هر وقت می‌خواهد برای خوبی‌ها مثالی ذکر کند، اسم تو، روی لبانش سبز می‌شود. هر وقت می‌خواهد از زیبایی‌ها بگوید، یاد تو همه وجودش را لبریز می‌کند. وجود مرا هم. منی که هرگز تو را ندیده‌ام، اما خوب می‌توانم تو را در ذهن تصویر کنم، جوانی 21 ساله، میانه بالا با لب‌هایی که انگار هیچ وقت از خنده، خالی نیست اما در چهره‌ات یک جبروت مردانه هم به چشم می‌خورد که ملکوت رابه خاطر می‌آورد. همانی که مادر هر روز از آن برایم می‌گوید که هرگز اجازه نمی‌دادی کسی در حضور تو «‌گناه» کند. فورا" به یادش می‌آوردی «‌عالم محضر خداست» و این محضر را گناه نشاید. مادر می‌گفت تو با همه مهربان بودی و با همه جوانیت مرد مورد اعتماد محل. می‌گفت، گره از کار خیلی‌ها باز کردی و دست خیلی‌هارا گرفتی و تا بلندای یا علی، یاریشان کردی. می‌گفت... و حالا می‌گوید: «‌پسر تو»‌هم باید «‌مثل تو» باشد» الگوی خوبی‌ها و ترجمه نیکی‌ها و این کار مرا سخت می‌کند، اما این سختی، شیرین است، شیرین، به شیرینی خبری که برایمان آوردند،8 تیر، همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا، تو خواهی آمد، و من تو را خواهم دید، حتی برای یک لحظه، من برای آن لحظه، جان می‌دهم، پدر، ای تویی که هرگز ندیدمت،  (ص-2)