مادر و آن پیراهن آبی آسمانی!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی:

(04/04/85)
هنوز«آخرین» پیراهنش را در صندوقچه گذاشته است، مادر. چنانکه خاطراتش را در صندوقچه دل. هر روز، دور از چشم همه، آن پیراهن را می‌آورد، می‌بوید، به چشم می‌کشد و با آن همه خاطرات پسرش را مرور می‌کند. از لحظه تولد، تا شیرین‌کاری‌های کودکی تا نوجوانی، آخر او هنوز به سن جوانی نرسیده بود که رفت، هر چند من بر این باور مومنم که آنها که رفتند، همه«پیر راه» بودند و لو در شناسنامه‌ها چیز دیگری نوشته باشند. اصلا" کسی جرأت می‌کند بگوید«علی‌اصغر» یا عبدا...ابن‌حسن یا قاسم‌ابن حسن کوچکتر از حبیب بودند یا حبیب پیرتر از آنها؟ اصلا" مهم نیست کی به دنیا آمدند. مهم این است که سر«قرار» به هم رسیدند. علی‌اصغر، علی‌اکبر، عباس، قاسم، حبیب و حسین علیه‌السلام و همه با هم رفتند. مهم این بود. حالا مادر داشت خاطرات فرزندش را به یاد می‌آورد تا وقتی که او سر قرار حسین رفت و گویا، هنوز راهی به آسمان باز بود از کربلایی که دوباره شکل گرفته بود و حسینیان را به آغوش می‌کشید... * مادر، آن پیراهن آبی آسمانی را هر روز برمی‌دارد، با آن خاطره می‌گوید و من هر وقت به دیدارش می‌روم، به چهره‌اش که نگاه می‌کنم، مطمئن می‌شوم، باز باران آمده است، باز آن پیراهن آبی آسمانی و باز باران و... * مادر، آن پیراهن آبی آسمانی را بیرون آورده است. دیگر ابایی هم ندارد که ما هم ببینیم، بدون آنکه آن را بشوید، اتو می‌زندش. می‌گوید قرار است، پسرم برگردد. خوب نیست پیراهن آبی آسمانی‌اش مرتب نباشد. آخر او«آبی آسمانی» را خیلی دوست داشت. شاید هم به همین خاطر بود که راهی«آسمان» شد در «سفری آبی» از آب راههای مجنون... مادر، انگار دوباره قدراست کرده است. انگار دوران فراق به سر آمده است. می‌داند مادر که پسرش، همچنانکه گفته بود، آخرین نفر خواهد بود که از جبهه برمی‌گردد و حالا قرار است، هشتم تیر برگردد. در سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) و مادر می‌خواهد خود، شانه به شانه پسرش، از مقابل چشمان مردم بگذرد. هشتم تیر، برویم، شاید بتوانیم مادر و پسر را دوشادوش ببینیم.