جانباز و حکایت «میز» و «مین»!

آتشم می زند، وقتی با نیشخند، جانباز را نشان می دهد، که سهمیه دارد، پسرش سربازی نمی رود، زمین گرفته است، حقوق می گیرد ... نگاهش می کنم نیش خند هایش از خنجر هر دشمنی زهرآلودتر است. نگاهش می کنم شاید معنای نگاهم را بفهمد و دم فرو بندد، نگاهش می کنم تا بفهمد خیلی ها مثل او فکر نمی کنند بلکه خود را، آزادی ملک و سرفرازی ملت خویش را رهین مردانی می دانند که به جان ایران را عزیز داشتند و هر کدام خود یک «سند عزت» زنده هستند برای تاریخ. او نمی فهمد، حرف خود را می زند، حرف هایی که همه از سر جهل است، جهل مرکب، و الا اگر اندکی میل دانستن داشت خیلی حرف ها داشتم به او بزنم تا « به کوه بر ویلچر نشسته» چنین نگاه نکند و «خورشید با عینک تیره» را مثل خود نپندارد و تاریکی فرض نکند. اگر امید روشنی در او می یافتم می گفتم دریایی که می بیند، خود مهربانی است که حتی برای حفظ سلامتی مجروح دشمن، از سلامت خود می گذرد اما ... او نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد، کسانی هم که چون او فکر می کنند ماجرا را درنمی یابند اما اکثریت و غالب مردم، منت دار «عزتمردان جانباز» هستند و او را مبعوث به شهادت می دانند، عارفی که در معاشقه با خدا هر روز شهید می شود. آری، او هر روز شهید می شود تا مثل آیت خداوند ما را به بیداری، به شهود بخواند اما ... ما چه قدر می فهمیم جانباز را؟ چه قدر از دردهای او خبر داریم؟ خیلی دلم می خواهد فریاد بزنم، آی آقایی که می گویی، جانباز سهمیه دارد، سهمیه همه جانبازان مال تو اما تو فقط از یک دست خود بگذر! من به جای همه ایل و تبارت سربازی می روم، تو از یک چشمت بگذر. همه زمین ها مال تو، تو اندکی از درد شیمیایی ها را بچش. حاضری؟ تازه تضمین هم داری که نمی میری. حال آن که جانباز، بی آن که به حقوق و زمین و زمان فکر کند به نیت نیامدن، به خط می زد، روی مین می رفت. سینه اش را برای میزبانی از گلوله ها آماده می کرد و برای لحظه ای هم به چیزهایی که می گویی فکر نمی کرد. بله، آقای طلبکار که این همه مطالبه می  کنی ارث و میراث نداشته ات را. بدون این که برادری ات را ثابت کنی، به من پاسخ بده وقتی او همه سرزمین ایران را در برابر دشمن محافظت می کرد، تو در کجای زمان بودی در کدام گوشه زمین، به عافیت نفس می کشیدی؟ وقتی او جانش را کف دست گرفته بود تا حالا به قول تو کارش به جنون بکشد، تو کجا مخفی شده بودی؟ حرف بزن! اما این را هم بدان، «موجی» اگر به زعم تو دیوانه است، به باور من «عاشق» است. اگر فلان جانباز به باور باطل تو، نابیناست، من او را بیناترین می دانم و تو را کور باطنی که از فهم خورشید نگاهش ناتوانی، ... تو حرف حق را درک نمی کنی انگار. پس با تو سخن نباید گفت اما حرف من با مسئولان است که با جانباز چه کرده اند و چه قدر دردهایش را درمان کرده اند، برای زخم هایش چه مرهمی گذاشته اند. آیا می دانند نفسی که به درد و پر صدا بر می آید چه طعمی دارد و جانبازی که با یک پا جلوی میز آن ها می ایستد چه می گوید؟ آیا یادشان مانده که استواری جایگاه و استحکام «میز» خود را مدیون او هستند که پاهایش را در میدان «مین» جا گذاشت. هیچ فکر می کنند میان «میز» و «مین» چه قدر فاصله است؟ هیچ می دانند بر جانبازان اعصاب و روان چه می گذرد و خانواده های اینان چه می کشند؟ بگذریم فقط برای یادآوری مسئولان این چند اشک از چشم قلم بارید، اما ... حرف من با جانباز و خانواده اش این است! بزرگ مرد! شهید زنده برای روزهای سخت امروز و فرداها! مثل پرچم در اهتزاز بمان که تو نشانه راه حقی، بی هراس از زخم زبان ها، زخم هایت را نشانم بده تا ایمانم افزون و قلبم آرام شود. آری دلاور موجی!  تو هزار فرسنگ بالاتر از اوجی و خانواده ات ستون های آسمان سرفرازی ایمان هستند، بگذار نامحرمان هر چه می خواهند بگویند، نگاه مهربان خدا ما را کفایت می کند اما تو که در اوجی ولی می خواهم، شرح دردمندی های همسرت را از زبان شاعره دردمند، «پروانه نجاتی» برای مردم بگویم؛

هم سن و سال ها همه از او جوان ترند

خوش آب و رنگ تر همه خوش  استخوان ترند

گیسوی او سفید و لب های او کبود

چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی

در عشق کشتگان بلا سخت جان ترند

هر روز باید آینه باشد و بشکند

آینه های گل زده باری گران ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر

دیوارهای خانه از او آسمان ترند

نقل کلام محفل همسایه هاست، آه

آن ها که دایه های از او مهربان ترند

موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود

مردم به سازگاری او بدگمان ترند

با این وجود صبر قشنگش شنیدنی است

غم ها هر آن چه بیشتر اما نهان ترند

زن، سایه بان خستگی یک کبوتر است

غم های مرد شعله ورش بی کران ترند

و ... حرفی نیست، جز سلامتی حضرات، جانبازان به درد خویش عاشقانه خو کرده اند، بزرگوارانه به شکیبایی رسیده اند، دستشان آن قدر در آسمان هواخواه دارد که حیف شان می آید جلوی فلان مسئول و فلان شهروند دراز کنند. جانبازان بزرگند، بزرگ تر از تصور ما، خدا کند، ما هم توان بزرگ  شدن را بیابیم. برای این هم می توان به سراغ جانبازانی رفت که در آسایشگاه ها، بی قراری را معنا می کنند و در بی قراری به قرار می رسند...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/04/24 شماره انتشار 17599/صفحه٢

/ 0 نظر / 7 بازدید