آن مرد بالبخندآمد.....

     

آن مرد، خسته، زخمی و بی شکیب ماند  
آقا مرتضی بدجوری خسته بود.خسته! بچه کرمانشاه و خستگی؟بسیجی کرمانشاهی و خستگی؟
باور نکردم، باورنکردم!آخر آنها که خسته نمی شوند! مگر آن روزها هر وقت از ما می پرسیدند کی خسته است همه یک صدا نمی گفتیم دشمن! پس چرا، حالا آقا مرتضی خسته شده؟او که دشمن نیست، او که دشمن را به خانه راه نمی دهد. او جانبازی است که به جان بر سر راه دشمن سنگر زد حالا، اما... نمی توانم هضم کنم خستگی او را. خستگی کسانی چون او را نکند، دشمن رنگ عوض کرده و رخنه کرده وسط ما؟ من یادمه بالای گوجار، شیار را بستیم تا نیاد بالا. تو شلمچه حتی وقتی خاکریز می شکست هم اجازه نفوذ نمی دادیم به خصم، خسته هم نمی شدیم.پس چه شده است امروز؟ آقا مرتضی ما و خستگی؟او که بانام خمینی و عطر حسینی کوه را چون پلنگ می پیمود و به یارب یارب مناجاتیان دلخوش بود. شبهای بازی دراز شاهد است. او جوان رعنای کرمانشاهی وقتی شهیدی را می دید، به نام مقدس فاطمه بلند می شد وبی هراس از حرامیان اما حالا....درهم شکسته است آن مرد. دیروز برایش می خواندیم، آن مرد آمد
آن مرد با تفنگ آمد
آن مرد با لبخند آمد
آن مرد از کرمانشاه
به عشق شاه مردان
باباهمت سهند آمد...
امروز اما حال مرتضی خوش نیست خودش می گوید: «غریب غریبان، مرتضی» دلش را به واژه ها می سپارد و می گوید: بیا صاحب زمان وقت ظهوره
جهان، یکسر همه کفر و غروره
اگر چه اندکی غرق حضورند و
ولی ظلم وستم، بیدادجو ره...
حالا او تلخ، شیرین ترین خاطره بشری و آبشارترین لحظه های زمان و آسمانی ترین مرد را انتظار می کشد.چشم هایش را بسته و زخمهایش را نوازش می کند..
خیلی ها می گویند آن مرد رفت
آن مرد ناامید رفت
آن مرد خسته/زخمی/بی شکیب
در جاده های بی رفیق گم شد
من، اما، هنوز به آقامرتضی، دلاور کرمانشاهی و شیرکوه و پلنگ دشت زمان جنگ فکر می کنم و با دغدغه هایش احساس رفاقت می کنم و می گویم؛ 
آن مرد آمد
آن مرد با ایمان آمد
آن مرد، خسته، زخمی، بی شکیب ماند
....و در جاده بی انتهای ظهور با دامن پر از امن یجیب ماند... 

سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢ 

/ 0 نظر / 5 بازدید