انصاف داشته باش آقای منتقد!

انصاف داشته باش آقای منتقد!

 

انصاف هم خوب چیزی است، خوب است اگر آدم اعتقادی هم ندارد لااقل این قدر جوانمردی داشته باشد که داوری «ترازو» را بپذیرد نه این که چشم هایش را ببندد و به عقل حسابگرش توجه نکند و بی تفکر نکاتی را بگوید که شاید خودش هم به آن ها باور نداشته باشد... وقتی یک شهروند به ستون حرف مردم پیامک می زند به انتقاد از سهمیه های در نظر گرفته شده برای خانواده شاهد و ایثارگر درباره موارد معدودی از موضوعات و برخی افراد هم با او همسو می شوند این وظیفه برای من ایجاد می شود که روی دیگر سکه را بازگو کنم. من خود تاکنون از این تیر و طعنه ها بر دل پرداغ خویش کم حس نکرده ام؛ کم زخم برنداشته ام از این تیغ های پرتوقع، اما به سکوت برگزار کرده ام یا نشنیده گرفته ام و یا به حساب بی توجهی شان گذاشته ام ولی این بار می خواهم پاسخ بدهم، اهل جدل بی منطق نیستم اما به «جادلهم بالتی هی احسن» ایمان دارم، من می گویم بیایید یک ترازو بگذارید جلوی چشم همه، امتیازاتی که به خانواده شهدا و ایثارگران در قانون نوشته شده است را بگذارید در یک کفه ترازو و آن چه از آن ها گرفته شده است و فرصت هایی را که از دست داده اند به خاطر من و شما در کفه دیگر؛ آن وقت ببینید کدام کفه سنگین تر است. آن وقت حرف بزنیم. اجازه بدهید راحت تر حرف بزنیم. آیا اگر یک فرزند شهید در جواب این معترض به سهمیه فرزندان شاهد در دانشگاه، سوال کرد که وقتی پدر من جانش را کف دست گرفته بود و تیرهای دشمن را به جان می خرید دیگر پدرهایی که توان و امکان دفاع از کشور داشتند چه می کردند؟ شما چه جوابی دارید؟ وقتی پدر م روی میدان مین می رفت، آن ها پشت کدام میز آرامش را مزه مزه می کردند؟ وقتی مادر م، مجبور بود به دلیل بیماری نیمه شب مرا- بدون پدر- به بیمارستان ببرد مادران دیگر چه دغدغه ای داشتند؟ هیچ خوانده ای سرنوشت شهرها و روستاهایی را که به اشغال عراقی های جنایتکار درآمد و هیچ می دانی بر سر دختران و زنان آن جا چه آمد؟ اگر نه خوانده ای و نه شنیده ای و نه می دانی، لااقل برو و «رازهای سوسنگرد» را بگیر، اگر فرصت خواندن ندارید، آن جا یک عکس از گور دسته جمعی دختران و زنان این منطقه چاپ شده است که پاسخ تو را خواهد داد. آن وقت اگر ذره ای، فقط ذره ای انصاف داشته باشی، خواهی فهمید که پدر همشاگردی ات برای حفظ ناموس تو، برای حفظ حرمت خواهر و مادر و دختر ایران، به جان «سپر» ساخت تا پای دشمن به این سو کشیده نشود...

یک سوال دیگر؛ واژه «بابا» برای خیلی از بچه های شهدا، یک واژه غریب است آن قدر غریب که وقتی بزرگ و خود بابا می شوند هم حس می کنند شیرینی این واژه را نچشیده اند. وقتی حالا بچه تو دست بزرگت را با دستان کوچکش می گیرد و تو پرواز می کنی و او به آرامش می رسد، یادت باشد بچه شهید این حس را تجربه نکرده است. حالا به نظر تو به ازای این حس، کدام امتیاز می تواند جایگزین شود؟ اصلا تو حاضری از بچه ات دل بکنی و بروی به جنگ دشمن، به نظر تو از این لذت گذشتن، چه ما به ازایی می تواند داشته باشد؟ یک سوال دیگر تو حاضری لباس سیاه یتیمی را بر تن کنی اما مثلا به تو امتیاز یک زمین را بدهند؟ حاضری حسرت ندیدن پدر را با قبولی دانشگاه عوض کنی؟ حاضری برای مثلا شاغل شدن از چشم خود بگذری! حاضری از دستت بگذری؟ حاضری از پایت بگذری؟ حاضری ...

بگذار از تو بپرسم؛ حاضری همه شهر را به تو بدهند اما مثل جانبازان اعصاب و روان زندگی کنی؟ حاضری مثل جانبازان شیمیایی، نفست به درد برآید؟

یک نکته دیگر، همه امتیازات مال تو، اگر می توانی فرصت هایی که از فرزند شهید، از رزمنده، از جانباز، از آزاده، گرفته شده است، نصفش را به او برگردانی؟ شما ۵ سال از ۱۰ سال زمانی که او در اسارت بوده است را برگردان، امتیازات همه آزادگان مال تو...

پس انصاف داشته باش و روی زخم هایی که صدام بر تن این سرفرازان گذاشته نمک نپاش! این ها با همه هزینه هایی که کرده اند خود را هم چنان بدهکار کشور و انقلاب و ملت می دانند، حتی بدهکار جماعت بی معرفت. پس یک کم معرفت داشته باش و به آنان بی حرمتی نکن...

بگذریم، خسته شدم اما حرف برای گفتن فراوان است. هر چند اگر در خانه دل و وجدان و جوانمردی کس باشد، یک حرف بس است بسان اذانی که همه را به مسجد می کشاند اما اگر بسته باشد، قرآن هم که نازل بشود، چاره کار نیست!

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/08/27 شماره انتشار 17702 /صفحه۲

/ 0 نظر / 5 بازدید