دکتر شهید، امیر سرفرا

ساعت ۴:٠۶ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴   کلمات کلیدی:    

  درد، امانم را بریده بود، بدتر از آن، حالتی دست داده بود که اصلا نمی‌دانستم چیست، گاهی احساس می‌کردم کمی دارم از زمین جدا می‌شوم.
وقتی می‌خواستم برخیزم می‌افتادم بدون اینکه کسی متوجه شود با خود شهادتین می‌خواندم داروهای پزشک هم افاقه نکرده بود.
داشتم یک جوری می‌شدم که دوباره مرا بردند دکتر، یک دکتر دیگر اما توان برپای ماندنم نبود. توی درمانگاه دراز کشیدم روی نیمکت اصلا هم به فکراینکه کسی، آشنایی، ببیند و بگوید آقای نویسنده آقای خبرنگار این چه وضعی است؟ نبودم احساس دیگری داشتم اما... نوبت به من که رسید چهره دکتر را که دیدم جور دیگری شدم. چهره مهربانش مهربانی چهره‌اش جذبم کرده بود. لبخندی که بر لب داشت زیبایی را معنا می‌کرد.
نمی‌دانستم چرا، اما احساس می‌کردم با او قرابت و خویشاوندی دارم. او دکتر کرمانی بود. دکتر شفادستی که دیگر نیست. اما یادش جاودان و نامش سربلند خواهد ماند.
او تشخیص عفونت زیاد داد و دارودرمانی کرد.
حالا اورفته است و من مانده‌ام با واژه‌هایی که نسبت به او احساس دین می‌کنند. حالا من مانده‌ام تا از او بنویسم حالا دارم می‌فهمم راز آن احساس خویشاوندی را او امیر سرافراز ارتش اسلام، جانباز حماسه دفاع مقدس امیر سرتیپ دکتر کرمانی بود،‌راست گفته‌اند «همه شیرهایی که از یک برکه آب می‌نوشند باهم برادرند» همه آنهایی که در یک جبهه می‌جنگند خویشاوند هستند و «همه آنهایی که با هم گریسته‌اند، پیمان ابدی قرابت بسته اند»‌و من بوی باروت چشیده، با همه کوچکی‌ام»، با امیر سرافراز؟ از یک خانواده به حساب می‌آمدیم. حالا به چشمانم ایمانی دوباره می‌آورم که می‌تواند گوهرها را بشناسد، حتی اگر در میان یک بیابان پر از سنگ باشد.
به دلم و احساس آن مومن می‌شوم که می‌تواند رد نگاه عشق را در چهره مجاهدان پس از سالهای سال بیابد و حالا در حسرت آن دیدار هستم که با او داشتم در درمانگاهی در محلات پایین‌شهر من بیمار بودم و او پزشک کاش او را، همان دم می‌شناختم، کاش همان لحظه، احساسم را به او باز می‌گفتم و کاش فرصتی دست می‌داد کتاب خاطرات او را باز می‌خواندم و کاش...
*قصه تلخی است، در زندگی به یادشان نمی‌آوریم و پس از مرگ، از یادشان نمی‌بریم تلخ‌تر وقتی هستند باورشان نمی‌کنیم وقتی می‌روند هم باور نمی‌کنیم اما با همه تلخی‌هایش باید بپذیریم جانباز سرفراز دفاع مقدس، سند شیمیایی مظلومیت مردم مقاوم ایران و جنایتکاری بعثیان عراق و حامیانشان به همسنگران شهیدش پیوسته است کاش این شهادت، ما را هم به شهود بکشاند. کاش، کوچ غمگنانه جانبازان شیمیایی، بر روزمرگی ما شلاق زند کاش بیدار کند ما را، این اذان‌های عاشقانه که از گلدسته زندگی جانبازان این حماسه‌های هرروزه و نامکرر، این شهیدان هرروزه سروده می‌شود،کاش بیدار شویم کاش خیابانها به یاد بیاورند لحظه عبور شهیدان را کاش... اشک‌های دل من وجوهر قلم هر دو به پایان آمد خدا کند شهید باوری ما پایان نیابد والا شهدا خود در آغاز گفتن هستند بی‌آنکه پایانی داشته باشند. 

/ 0 نظر / 6 بازدید